تبليغاتX
بنفش
زندگی مانند يک بوم نقاشی سفيد است. هرچه بر روی آن بکشی همان می شود.
نمی دونم چرا دوباره برگشتم ولی انگار یه جای امن و قشنگه برای حرفای دلم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 1:1  توسط افسانه  | 
بعضی وقتا دلم میخواد  ، هر چی از دهنم میاد بگم! ولی خب نمیشه! چون گنجشکها هم یاد میگیرن کارای بد رو! لعنت به آدم مردم آزار

آهای بنفشه دوست دارم هنوز
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 14:55  توسط افسانه  | 
چه دلم تنگ شده
ولی جایی که الان هستم خیلی راحتم ، هرچی دل تنگم میخواد میگم
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 14:9  توسط افسانه  | 

 خداحافظ

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 9:58  توسط افسانه  | 
من حرف دلمو گفتم و خودم ميدونم که خيلي سياه و تلخ بود،آخه دلم ميخواست يه آرامش واقعي وجود داشت که رنگ و بوي اون از خاک نبود، خيلي دور از انتظار نيست فقط اينجا تو اين خراب شده ي پر از عقده پيدا نميشه،چقدر زشت ميشه وقتي ديگه از اين کمبود هاي دوروبر،تحملم تموم ميشه و چقدر زشتتر که من ميدونم نقابي که به صورت ميزنن چيزيو پنهون نميکنه،همه چيزا رو ميشه تو چشما ديد نيازي به قايم کردن نيست!
  هنوز معلوم نيست روياي آنا رو بنويسم چون چندان برام جا نيوفتاده آخه اونم ميره و مياد و وقتي نيست کلمه اي وجود نداره که نوشته بشه،سکوت هم که يه صفحه ي سفيده و من مجبورم از خودم توش مطلب بنويسم که باز ميرسم جاي اولي که بودم!

يهويي دلم گرفت! وقتي هستي هيچ نقشي نداره،خيلي نامرديه که اين همه نقش به من دادن! من آخه ظرفيتشو دارم؟  يه کم عصبانيم،چون بلاتکليفم!نميدونم کدوم نقشم رو بايد روش وقت بذارم، دلم پرپر ميزنه واسه ي .......اين يکي پيش خودم ميمونه! واسه اون چيزي که دلم براش پرپر ميزنه يه عمري بايد صبر کنم،و جالب اينجاست به خيلي چيزا ميرسم ولي به ايني که دلم براش پرپر ميزنه نميرسم

آخش! يه کم سبک شدم،ميرم بخوابم ديگه،هنوز دارم به اون کنايه اي که زدم فکر ميکنم،گاهي خون جلو چشمم و ميگيرم و دلم ميخواست سرش محکم به يه سنگ ميخورد و ميمرد

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 23:45  توسط افسانه  | 
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 7:37  توسط افسانه  | 
آه که زندگی تا کجا گسترده است،بیکران،شگفت انگیز و اسرار آمیز است
نه،تن به قالب تنگ یک قانون یا مثال نمی سپارد
تمام امثال قاصرند،بس حقیرند
نه نمی توانند زندگی و توانایی های زنده ی آن را دارا باشند
دانستن قانون طلایی بسیار پر اهمیت است
و این قانون اینست که: هیچ قانون طلایی وجود ندارد
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 7:29  توسط افسانه  | 
شب بیداری رو دوست دارم،یه سکوت عجیب و دوست داشتنی که با هیچ صدایی به هم نمی خوره،شاید این مطلب پست نشه،خیلی هم مهم نیست!واسه من همین کافیه که حرفای دلمو پیش خودم مرور کردم،هر چند حرفی که بشه براش کلمه ای پیدا کرد ندارم،انگار دارم خالی میشم از همه چیز،کلمات،معانی اونا،قوانین،وووو...... اون وقت حوصله م سر نمیره؟
درست وقتی هیچی وجود نداره،باید زندگی کنم

فردا ۲۰۰۰تا کار دارم و خوابم نمیاد مجبورم از این سکوت شبانه لذت ببرم

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 7:9  توسط افسانه  | 
امروز در عوض خیلی سر حالمو زیادی هم خوشحالم...خیلی،،، میدونستم این اتفاق میوفته،دیروز قبل از اینکه بخوابم خودمو یه چند بار به خدا سپردم،ولی بازم میترسیدم،چون قبل از اینکه خوابم ببره نفس تنگی داشتم،
بذار پروانه ی احساس         دلتو بغل بگیره
بغض کهنه رو رها کن          تا دلت نفس بگیره

امروز چه روز خوبیه! با اینکه یکیو سر کار گذاشتم اصلا احساس گناه ندارم،البته تقصیر من هم نبود خودش باید زودتر میومد، من خودم خیلی کار داشتم،اصلا شاید به خاطر این بد قولیه که من حالم خوبه، باید یه کم حالش گرفته میشد
 
میخوام برم سیاوش گوش بدم و به کارم هم برسم راستی ۵آبان سالگرد مامان و مادر بزرگ بود،خیلی همو دوست داشتن که در یه روز از دنیا رفتن،به فاصله ی۲ سال!!!

یاد باد یاد گذشته شاد باد
این دل زرد و تهی در حسرت دیدار باد 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 9:56  توسط افسانه  | 
خودم هم دقیقا نمی دونم چی شده؟! شاید مجموعه ای از عوامل منو از خواب و آسایش انداخته، ولی بیشتر از همه احساس میکنم در یه سر بالاییه تند و سخت کوه افتادم و بعد از این به یه سرازیری دلنشین میرسم، دیگه نمیتونم یه دلیل منطقی واسه حال و روزم، بیارم،پس یه دلیل غیرمنطقی براش پیدا میکنم!
وقتی میدونم مشکلی وجود نداره میتونم با خیال راحت بشینم از عصبانی بودن بیخودیه خودم تعجب کنم و تازه میتونم به خودم یه کم بخندم وقتی که هیچ حرفی نمی تونه آرومم کنه،ولی معنی هیچی نبودن هم چیز سختیه! 
 لعنت به این احساس که داره منو دیوونه میکنه ،نمیتونم فکر کنم که من در این خراب شده زندگی نمی کنم،یا من تافته ی جدا بافته ام و از آسمانها آمده ام ،لعنت به این شعورات مسخره! 
 تعطیلات خوبی بود،مسافرت و تولد امیر کوچولو و یه استراحت برای همه غیر از تو

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 9:0  توسط افسانه  | 
کلی نوشتم ولی همه رو پاک کردم!  سکوت میکنم مثه همیشه و یه روزی فریاد منو یه جایی که نباید بشنوی ، میشنوی!
 عاشق یه بهشتم که آدما نه کسیو و نه خودشونو مسخره نمیکنن، بهشتی که تو اون ستاره ای نیست که کسی با اون تحمیق بشه!
دیشب خواب دیدم تو بهشتی بودم که پر از بارون ، درخت، کوه وسکوت بود

دیگه نمی خوام چیزیو به دست بیارم حتی دل تورو، میخوام خودم باشم!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 9:1  توسط افسانه  | 
امروز يه افتضاحي کاشتم، مثلا ميخواستم پادري ها رو تميز و ضد عفوني کنم! انداختم تو ماشين لباسشويي و آب 100 درجه رو ريختم روش و گذاشتم 1 ساعت شسته بشن، بعد از يه ساعت رفتم همشون پاره پاره شده بودن! تازه ماشين هم تخليه نميکنه! بعدشم پرتشون کردم تو حموم که مثلا آبشون بکشم ، ولي انگارکچلتر شدن! چرا من اينکارو با اونا کردم؟ اگه زن باباشون نباشم فقط بايد به عقل خودم  شک کنم؟
ديشب باز 3 -4 دفه تادم مرگ رفتم، دلم ميخواست جيغ بکشم ولي تا دهنم باز ميشد توان هيچ صدايي رو نداشت و بدتر اينکه ميديدم که دهنم باز مونده و نمي تونم ببندمش، يه تمرکز تو اين حالت لعنتي کردم و به اين نتيجه رسيدم که دست و پام و تکون بدم بهتره، ديگه اميدي هم ندارم با اين ضعف بتونم تورو بيدار کنم، تا بيدار ميشم ميرم پاي تلوزيون، اينقدر نگاه ميکنم که مرگ رو به اين پلکاي سنگين ترجيح ميدم يادم ميوفته حالم بد ميشه! اينم يادم ميوفته:

به جرم بي ستارگي ، شب همه شب به سادگي ، کشته شدم زنده شدم ، ستاره چين تو شدم
اي تو هميشه سفري ، از همه ام بي خبري ، من که به کوچه مي زدم ، خانه نشين تو شدم
خانه نشين تو شدم

دلم نمي خواد ناراحت باشي، من تو رو دوست دارم و مهم نيست که هر کس هر اشتباهي کرده . تو چرا فکر ميکني بايد جوابگوي خرابکاري هاي اونا باشي، دقيقا همون دفه که بدون بچه ها اومدم پيشت، يه ناراحتي رو تو صورتت ديدم و همش هم ميگي اينجا راحتي ولي انگار نيستي ، درست حدس زدم مگه نه؟! خسته اي از آدماي بيخود و دلت ميخواد اونارو نه ببيني و نه اصلا به تورشون بيوفتي،دلت يه بهشت بدون نامرد ميخواد، منم همينطور! ولي فکر نکنم پيدا کنيم، فعلا که با هم هستيم و همين واسه من بهشته !

راستي من خيلي خوشحال شدم که آب راه گرفت تو خونمون، آخه آب روشناييه و يادته که خوابي که زياد ميبينم اين بود که تموم خونه رو آب برداشته بود، اين دفه ديگه خواب نبود، اولش يه کم نگرانه وسايل خونه بودم و ترسيدم که بيشتر بشه، ولي بعد يادم افتاد که دل به دل راه داره(دل منو بارون)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 9:21  توسط افسانه  | 
حس نوشتن دارم، هر چند نوشتن هم مثه حرف زدنه اما من گاهي از خلا وحشت ميکنم دوست دارم اين سکوت که دلداريم نميده رو بشکنم و يه کم جيغ بکشم بخصوص از نوع بنفش!

چه اهميت داره که ما داريم چکار ميکنيم يا چرا اشتباه کرديم، وقتي خيلي از افکار ما تحت تاثير هورمون و ژن وکروموزم وسال و ماه و روز و خانواده و .....است، اصلا  اراده ي ما هيچي به حساب نمي آد! پس  بهتر نيست خودمونو بسپريم دست آسمون و زمين و بي خيال زندگي کنيم،از من که بر نمي آد، آخه من به هيچ کس جز خودم اعتماد ندارم،گاهي حتي واسه خدا هم اهميت مسايل رو تشريح ميکنم آخرشم بعيد ميدونم خوب گوش کرده باشه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 13:20  توسط افسانه  | 
دم صبح خواب دیدم که علی یه چشم دیگه دقیقا وسط پیشونیش داره،اصلا هم ناراحت نبودم انگار باید باشه فقط دوست نداشتم کسی ببینه،همش دعا میکردم که یه جوری پنهون بشه !

گنجشکا خوابن و تو نمیدونم چرا اینقدر با عجله داری تخمه میشکنی!

باز قالب عوض کردم، اخلاق منو که میدونی همش لباس عوض میکنم،با این غریزه است که دایما هر جا برم رنگ به رنگ میشم،صبحی به سرم زد وبلاگو حذف کنم و حرفامو تو دفتر آهنی ثبت کنم، ولی هنوز به نتیجه ی قطعی نرسیدم.
هنوز وقت خوندن اون کتاب نرسیده! از خدا میخوام کمکم کنه
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 22:1  توسط افسانه  | 
کتابی که چند ماهه دنبالش هستم رو فردا باید  بگیرم اینو به خودم قاطعانه گفتم که اینقدر ازش نترسم، از اردیبهشت تا حالا دارم بهش فکر میکنم ، منتظرم خودش به دستم برسه، ولی دلم رو آشوب کرده ، دلم داره تاپ و توپ میزنه، وای من چم شده؟
دیشب زیاد احساس خوبی نداشتم، منم شاید در این موقعیت نبودم مثه اونا فکر میکردم ، ولی من از کسی هیچ وقت طلبکار نبودم، همیشه حد و حدود من تا اینجا بوده که به وجود همه احترام بذارم حتی اگه خودش اینو درک نکرده، اه چه آدم نازک نارنجی شدم اصلا زندگی کن ، مثه همون آبی که از کوه سرازیر میشه ، از همه جا عبور میکنه سر راهش به همه چیز بر میخوره ولی باز جاری میشه، چه اهمیت داره به چاله میرسم؟ بالاخره چاله پر میشه باز از اونم فوران میکنم بیرون و میرسم به یه دشت تشنه یا شایدم دریا! اینو خودت بهم یاد دادی!
هوا چه سرمای مطبوعی داره، ذوق میکنم تو این هوا! ناسلامتی بچه ی چله ی زمستونم اونم تو سردترین ولایت ،یادم میاد مامانم میگفت وقتی به دنیا اومدی اسمتو میخواستم بذارم مریم، از بس زیبا بودی!!!! ولی تا میارنم خونه،کسی به حرفش گوش نمیکنه!
دیگه دلم نمی خواد به دنیا بیام،دلم میخواد هر حرف نا گفته ای رو همین جا بشنوم و برم ودیگه هم برنگردم، نه اینکه از اینجا بدم بیاد، فکر کنم تو این هزار سال به اندازه ی کافی دنیا رو دیدم،اگرم کافی نبوده ،همین روزای باقیمونده سرو ته اش به هم بیاد دیگه! منم تو این روزا دارم با خدا جدی حرفامو میزنم، هی تنها گیرش میارم که همینو بش بگم، یه چیزایی میگه و خوب میدونه من میترسم، چون فوری از جایی که وایسادم فرار میکنم، میدونی که چرا؟ از قداست متنفرم، ترجیح میدم یه گناهکار بی آزار باشم تا یه مقدسه مزخرف!
برم یه زنگ بزنم مدرسه، امروز از اون روزاست که باید هی بدوام مثه دیروز 
راستی این بلاگفا چرا اینطوری شده؟دق میده منو، میخواستم برم سراغ یه بلاگر دیگه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 10:46  توسط افسانه  | 
امروز رفتم بیرون که فقط و فقط با خدا قدم بزنم اونم زیر بارون که از قضا بارون نیومد و چه آفتابی بود، منم با بارونی داشتم هلاک میشدم تازه چتر هم بردم که تگرگ سوراخ سوراخم نکنه، نه هیچ خبری نشد، ولی خوش گذشت!
صبحی تا پنجره رو باز کردم یه کفتر چاهی اومد به سمت پنجره،بعدشم در حالی که بال بال میزد و قصد نشستن نداشت رفت تو آسمونا، تا حالا ندیده بودمش احتمالا خبری واسم داشت! یعنی چی میخواست بگه؟ میفهمم به زودی!
شاید با نگفتن بعضی حرفام حتی میخوام غریبه ها هم با دیوونگی هام آشنا نشن،شاید همه مثه من هستن ولی دارن واسه هم فیلم بازی میکنن ،من که از همه بهتر بازی میکنم،هیچ کس منو نمی شناسه حتی خودم!!!

هی راستی!
      دیدار خضر بود و چه بسیارسبز و
                                        سبز
      وان شوق ناشناخته ما را می برد تا تپیدن هشتاد و هشت نبض.................
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 12:16  توسط افسانه  | 
منتظرتم و چون دیگه طاقتم کم شده اومدم اینجا تا آروم بگیرم ، این دو تا گنجشک اینقدر از این ور به اون ور میپرن که به زودی صدای همه در میاد از دستشون، با موهای خیس از عرق اومدن میگن عزتی شروع شد!!!
دلم میخواد اینجا باشی همین الان

وقتی که تنگ غروب بارون به شیشه میزنه
همه غصه های دنیا تو سینه ی منه
توی قطره های بارون میشکنه بغض صدام
دیگه غیر از یه دونه پنجره هیچی نمی خوام
پشت این پنجره میشینم و آواز میخونم
منتظر واسه رسیدنت تو بارون میمونم
زیر بارون انتظارت رنگ تازه ای داره
منم عاشقترم انگار وقتی بارون میباره
بعضی وقتا که میایی سر روی شونم میذاری
تموم غصه ها رو از دلم بر میداری
اما این فقط یه خوابه،خواب پشت پنجره
وقت بیداری بازم غم میشینه تو حنجره

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 18:35  توسط افسانه  | 
۱ ساعته داشتم تایپ میکردم که  باز جلوی چشمم پرپر شد ، واسه اینه که مثلا میخواستم رد گم کنم اسممو با چند تا نشونه ی دیگه رو تغییر دادم( یعنی خیلی معروفم)، میخوام اینجا راحت باشم، ولی انگار بلاگفا با اسم جدید راحت نیست هی میخواد اذیت کنه مهم نیست عادت میکنه، راستی بلاگفا هنوز منو نمیشناسه ، کیو دیده اینقدر قالب عوض کنه؟


چی گفته بودم؟ دیگه حسشو ندارم دوباره بگم، فقط اینو بگم که چه هوای خوبیه، آدم تو این هوا عاشقتر میشه، با علی قبل از اینکه برسونمش رفتیم یه نیم ساعتی تو کوچه ها قدم زدیم، خیلی خوب بود مخصوصا گل و شل که آدمو مجبور میکنه حواسشو جمع کنه یهو گلی نشه و تازه میفهمی چقدر چاله چوله تو این شهر ریخته واسه همه یه چاله هست و کسی جا نمونده از قلم

با اینکه هیکی منو اینجا نمیشناسه بازم نمیتونم خیلی از حرفامو بگم،شاید واسه اینه که عادت کردم به سبک سنگین کردن حرفام!
 بعضی وقتا دلم میریزه! یه دفه بی کلمه، بی نام و نشون، بی صدا،.... میشم و اون وقت وحشت تمام وجودمو میگیره آخه نا سلامتی هنوز این لباس تنگ تنمه، انگار تحمل تنهایی رو ندارم به خصوص سکوت رو که فورا یه کلمه بهش حمله ور میشه! اما این روزا طعم یه معجزه رو چشیدم واسه همینه که قیافم دقیقا مثه آدمایی شده که میخوان یه چیزیو بگن ولی نباید بگن ( بدترین عذاب)


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 10:24  توسط افسانه  | 
میدونی چرا خسته ام؟ چون من شدم موجود با گذشت و مهربون و بی توقعی مثه مامانم، وای چه آدم خوب و گرمی که باهاش احساس امنیت  میکردم وبا خیال راحت فقط به خودم فکر میکردم و تازه میگفتم به من اهمیت نمی دن شاید بچه سر راهی باشم! 
از این بدم میاد که اوضاع خودم همونی شده که نباید بشه ، یه سرویس دهنده ی آن لاین ، کی تشنه اشه؟ کی گشنه اشه؟ کیو صبح بیدار کنم؟ تازه اگرم بگم خودتون کاراتونو بکنید میگن : وظیفته!!!!!
فعلا عصبانی هستم و سریال زیرزمین هم شروع شد وگرنه باز غرغر میکردم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 19:4  توسط افسانه  | 
امروزم مال تو! هر چند که هر روزم مال تو و گنجشکهاست ، کسی که نمی دونه هر روز شما رو با دعا و صلوات میفرستم بیرون از خونه ،کسی که نمی دونه تا برگردید همش نگرانم  و میترسم هر اتفاقی حتی اونایی که هر 1000سال یه بار میوفته واستون بیوفته!
دیشب واسه نرگس ناراحت شدم یاد علی افتاده بودم ، دیروز علی میپرید بالا پایین و میگفت خدا رو میخوام مسخره کنم، احتمالا واسه همون صلواتایی که خدا بعدش مشت میزده تو دلش!بهش میگم از این حرفا نزن سنگ میشی!یه ذره رفت تو فکر وقتی دید من اینو جدی نگفتم بازم شروع کرد به دوییدن و به خیال خودش خیلی بد داره خدا رو مسخره میکنه!!!
راستی این موسی که بهم دادی سیمش اینقدر کوتاهه که تا روی میز به زور میرسه !

سایه ی قد تو پیداست اون سوی شیشه ی در
دست من داره میلرزه روی دستگیره ی در  

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 8:47  توسط افسانه  |